نقد شک دکارتی

به نظر من عمده اشکال دکارت و این شک دکارتی در این است که وقتش را صرف کشف آن قانونی کرده که از ابتدا هم شفاف و واضح بود و وی با چشم پوشی بر واقعیت گام هایی برداشت.

چرا که کسب یقین در مورد موجودیتی شکاک در همان نخستین گام که تصمیم به شک گرفته شده است برای یک جوان نه چندان خردمند و باهوش هم ممکن است چه برسد به یک فلیسوف اهل منطق. و دست یافتن به این یقین حداقل، فلسفه لزوم شک در جهت کشف موجودیت خود را بی معنا می سازد.

البته یک نقطه مشترک در فلسفه های غربی وجود دارد که بهتره با یک مثال بهش اشاره کنم. مانند زمانی که ما چیزی به انتهای نخی بسته باشیم، آنگاه با گرفتن سر دیگر نخ بگوییم راهی یافته ایم که بفهمیم انتهای نخ چه چیزی است و راه این است که نخ را دنبال کنیم!

و این همان کلاف سر در گم فلسفه غرب است که گاه در مسیر آنچان سر در گم میشوند که هر چند خودشان انتهای مسیر را از ابتدا میدانستند یا بهتر است گفت تعیین کرده اند، اما مقصد را فراموش کرده و درگیر پیچ و تاب مسیر می شوند. آنها هم که فلسفه ای کامل تر دارند در حقیقت هیچ ارائه جدیدی نمی کنند بلکه کشف دانسته میکنند. این خود فریبی در باب جدید بودن کشفیات و البته اصرار بر تکرار این رویه فلسفی در غرب ریشه اش در حمایت از اصول بنیادین فلسفه نظری ایشان است. اینطور باید گفت که در حقیقت بیشتر فلسفه ها در باطنشان با هدف دفاع از ماهیت فلسفه و لزوم فلسفی اندیشدن ایجاد شده اند نه با هدف آن چیزی که در تعریف خود فلسفه بیان شده است.

فلسفه قرار است اصولی باشد که پاسخ دهنده سوالات است، فلسفه ای که پاسخگو تر باشد کامل تر است. اما اکثر چیزهایی که در غرب فلسفه نام دارد در باطنشان گریزان از بخش سوال و جواب هستند هیچ حتی گاهی پرسیدن را نوعی بی خردی جلوه میدهند حال آن که خود در ظاهر دعوت به پرسشگر بودن دارند. البته این مشکل دامن گیر ادیان هم شده، چنان که گاهی در کشور خودمان هم شاهد هستیم برخی افراد مخالف طرح سوالات ذهنی دیگران و طلب جواب از دین برای آن سوالات هستند که این موجب توقف شکوفایی قدرت فلسفه های الهی خواهد شد.