بحران 30 سالگی

گویا واقعیت داره این بحران 30 سالگی. من هر چی به پایان 30 سالگی دارم نزدیک تر می شم بیشتر نسبت به کل تصمیمات زندگی خودم احساس شک و تردید دارم. شاید هیچ کس رو قدر خودم در زندگی نسبت به اهدافش مطمئن ندیده بودم. اما…

شاید بزرگترین اشتباه من ازدواج نکردن من هست. باید خیلی زودتر از اینها ازدواج می کردم جای موفقیت در کار در زندگیت موفق می شدم. قطعا در کار هم موفق تر می بودم. اما در دیگر تصمیمات زندگی خیلی پشیمان نیستم. معمولا در مقاطع مختلف تصمیم درست رو گرفته ام به نظرم. جز چند مورد خاص.

بی اشتها شدم، عاشق پیشه شدم، البته من همیشه فصل پاییز اینطوری بودم اما امسال بیش از هر سال این حالت رو دارم. این روزها تقریبا کار رو رها کردم فقط میام دفتر اما کار خاصی نمی کنم جز تماشا. همه کارها رو سپردم به حسین و محمد. فکر کنم چند روز دیگه کدباکس کامل بره هوا 😐

هر چند در همین رهایی از کار هنوز موارد خاصی هست که ناچارم خودم درگیر بشم و رسیدگی کنم. اما دارم از سر خودم همشون را باز می کنم تا آزاد آزاد بشم. باید بیشتر از هر کس به خودم و کسانی که دوست دارم بپردازم. کمی دیر متوجه این موضوع شدم ما فکر می کنم هنوز برای جبران وقت هست. البته اگر خودشان هم همکاری کنند حتما جبران خواهم کرد.

این میان سعی کردم با مرور روند زندگی خودم با تمام آدم هایی که به نوعی در سال های گذشته بهشون بدی کردم یا به هر دلیل از من دلخوری به جایی داشتند ارتباط گرفته و ازشون عذر خواهی کنم تا شاید اینطور کمی ذهن خودم سبک تر باشد و احساس بهتری داشته باشم.

بماند که این وسط برخی از اونها درخواست های عجیب و غریب داشتند و برخی در هپروت بودند و اصلا من را یادشان نبود. مهم خودم هستم و بس. دیگران برایم مهم نیستند. فقط خودم و کسانی که دوست دارم برایم مهم هستند دیگر. پدر و مادر، برادرها، حتی پرسنل شرکت هم زیر این چتر دوست داشتن هستند. و از همه اینها مهمتر یک نفر است که فعلا میگوید من برایش خیلی معمولی هستم !