فرصت زیاد نیست اما برای من کافیست

گاهی آدم درست حالیش نیست چی میخواد. الان این حالت به من دست داده … اما چطور …

دوست دارم برم سفر … تنها سفر کردن را دوست ندارم اما دلم نمی خواد کسی بام بیاد سفر … وقتی دلم نمی خواد کسی بام بیاد سفر در نتیجه تنها باید برم سفر … اما تنها سفر کردن را دوست ندارم … پس نباید برم سفر !؟ مگر میشه!

کلا این مدل تناقض ها وقتی دست میده احساس خالی بودن ذهن دارم. احساس می کنم تو سرم هیچی نیست و خالیه… در اوج کار کردن یکهو متوقف میشم و دیگه انگیزه کار ندارم اصلا میگم برای چی دارم کار می کنم دقیقا … اینجور وقت ها چقدر ساز زدن یا شعر گفتن و البته اینجا نوشتن بهم می چسبه … شاید هم کنار آ بودن اگر دست دهد  … کاشک همه مثل من رها بشدند از همه چیز.

شهوت بلای جان انسان ها شده است. دختر و پسر هم ندارد. چقدر بد و چقدر حقیر هستند آدمها در مقابل شهوت … اتفاقا عمده آدم های شهوت ران رو که نگاه می کنم از نظر قوای جنسی برعکس خیلی هم ضعیف هستند در حالی که توهم قوی بودن از نظر جنسی را دارند که ریشه در شهوت اون ها داره این توهم. هر چی آدم شهوت ران اطراف خودم دیدم لحظه به لحظه دنبال دارو و دوای تقویتی برای خودش و نیروی جنسی خودش بوده … بگذریم نمی خوام حکم مطلق بدم. اما واقعا بنده شهوت بودن اوج حقارت آدمی هست.

من خودم تجربه داشتم که وقتی شهوت بر آدم چیره شود چقدر ممکن پست یا حقیر شود. تصمیمات نسنجیده بگیرد یا حتی منافع خودش و دیگران را کاملا زیر پا بگذارد. راه گریزی هم از شهوت نیست جز احتیاز و حواس جمع بودن دائمی. لامصب واکسن نداره … تعجب هستم برخی ادعاهای عجیب و غریب می کنند که ما عادی هستیم در روابط با جنس مخالف و مشکل نداریم. فکر می کنم ایشان باید تشریف ببرند دکتر و از سلامت جنسی خودشان مطمئن بشوند. آدم سالم شهوت دارد قطعا. فقط موضع مهم این است که آیا بنده این شهوت شود یا خیر.

درست مثل پر خوری کردن هست. هر انسان سالمی از مزه های خوب غذا به نسبت ذائقه خودش لذت می برد، اما آیا بنده شکم بودن صحیح است؟

حالا کار دین نداریم اما واقعا بنده چه چیزی باشیم… اگر قرار است بنده باشیم. شهوت؟ شکم؟ ثروت؟ غرور؟ ذهن؟ این بنده ذهن بودن هم خودش فاجعه ای هست… فقط این روزها میتونم ازش بد بگم که از دستش رها هستم. ذهنی که قدرت فریب خودش را نیز دارد جایز نیست ازش اطاعات مطلب کنیم.

میان همه چیز شاید بنده احساس بودن قابل بخشش تر باشد. هر چند باز هم مطلقش خوب نیست اما این گمان کنم کم آزار ترین آدمها کسانی هستند که بنده احساسات خودشان باشند. هر چند ممکن است خودشان را کم نصیب کنند از جهان اما حداقل برای دیگران کم خطر هستند.

اما اصلا چرا بنده باشیم… در بند بودن را دوست ندارم. دلم همین آزاد بودن را می خواد. من هر طور دلم بخواد هستم. در همین کشوری که همه حرف از محدودیت و عدم آزادی می زنند احساس می کنم آزاد ترین آدم دنیا هستم. هر طور دلم بخواهد فکر می کنم و این کافیست…

One thought on “فرصت زیاد نیست اما برای من کافیست”

  1. دیندارلو

    من از آن روز که در بند توام آزادم

    پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

    من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

    پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

    تا خیال قد و بالای تو در فکر من است

    گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

Comments are closed.