باشد که عادت نکنیم

عادت کردن اصلا چیز خوبی نیست. امشب به این فکر می کردم چقدر ساده ممکن انسان دچار روزمرگی شود و گاهی در گذر زمان مهمترین مسائل براش عادی شوند. این عادی شدن از عادت کردن میاد.

از اونجا که واقعا ترک عادت کار دشواری هست پیشگیری از عادت کردن بهترین کار هست. بهتره هیچ رفتار ما از روی عادت نباشه. اگر به آدمها عادت کنیم خوب نیست اگر به شرایط یا حتی به زمان بندی خاصی برای هر چیزی عادت کنیم واقعا جالب نیست و به مرور برامون بی ارزش خواهد شد.

من این را ناخودآگاه در خصوص ساعت هایی که روی دستم می بندم انجام میدم و اونها رو تو کمد نگه میدارم مدتی که ساعت دیگه ای روی دستم می بندم. اینطور وقتی سراغ اونها میرم خیلی تصادفی و عوض می کنم یک حس خاصی دارم که بهترین ساعت روی دستم هست.

اما امشب از منظر دیگه ای به این موضوع نگاه کردم. داشتم فکر می کردم که آیا همیشه همین قدر برام مهم هست وقتی از آ پیام بیاد برام یا مثلا ممکن چند سال بعد وقتی باش ازدواج کرده باشم با دیدن پیام هاش وسط کار فوراً نوتیفای اون را پس کنم و بگم هوووف از دست … 😐

راستش من آدم واقع گرایی هستم و می بینم اطرافیان رو که دقیقا از چنین وضعی به چنان وضعی تبدیل شده اند. اما برخی هم دیدم که با وجود گذر زمان تغییری حاصل نشده در اونها و همواره الویت های خودشان را حفظ می کنند مثلا در روابط با آدمها در هر شرایطی هنوز مهترین مسئله برایشان سر جایش هست. نمونه خوبش پدرم هست که همیشه در هر شرایطی الویت خاصی برای مادرم قائل بوده است.

به نظرم این خودش جزو بالاترین تعاریف عشق هست که آدم بتواند با گذر زمان الویت طرف مقابلش را حفظ کند. واقعا دلم نمی خواد هیچ وقت این روزها رو فراموش کنم و اگر قسمت بود که با آ ازدواج کردم روزی بیاد که نسبت بهش بی تفاوت باشم و الویتی که براش قائل هستم را از یاد ببرم. مگر چیزی مهم تر از کسی که قرار هست همراه همیشگی انسان باشد وجود داره در زندگی ما؟

امیدوارم جزو اون دسته کوچک آدمها باشم که موفق می شوند همیشه الویت ها را سر جایش حفظ کنند خصوصا در مورد A.

چند وقت هست که از کار اینجا ننوشتم فرصت نشده در خصوص سفر آخر هم پستی بزارم در وبلاگ … حجم کارهای انباشته زیاد بوده… باید بشینم یک مطلب مفصل هم در اون باره بنویسم.

این روزها چقدر خوب هستند و هر روز بهتر از روز قبل داره سپری میشود. گویا وعده خدا حق هست و صبر و تحمل من بی حاصل نباشد.

تازه تازه دارم یاد می گیرم زندگی درست چه مدل است کمی دیر اما خوب شاید هم به قول دوستم تازه کلی وقت هست برای شادی کردن و شاد کردن.

One thought on “باشد که عادت نکنیم”

  1. دیندارلو

    وقتی متولد شدم تا یک سنی اولویتم پدر و مادر بود ، مدتی شد فلان یا بهمان و مدتی شد کار و عشق و بعد هم فرزندان.این چه اولویتیست که مدام در حال تغییر است؟ شاید این است که از هرچیزی سیر بشویم فراموشش می کنیم و انسان سیری ناپذیر و مدام در حال تغییر اولویت ها. هر چه را زیاد داشته باشیم قدرش را نمیدانیم. من فکر می کنم حداقل در پایان روز هم که شده به روزی که گذشت فکر کنیم و به چیزهایی که اگر نباشند…. و مورد دیگر زندگی را یواش یواش گاز بزنیم تا مزه اش را درست بچشیم شاید موثر باشد در این روزگار فراموشی.

Comments are closed.