شور و سوز

شعر چیز عجیبی است. گاهی مثنوی هفتاد بند برای یک راز است و گاهی هفتاد راز نهفته در یک بیت.

این قاعده که شعر اینطور باشد یا اساس آن مطابق اصول عهد باشد هم خودش قصه ای است. چه شاعرانی خون جگر خوردند تا مثلا شعر نو را به خورد ما بدهند. حالا یک وقت شده آدم به فکر تک بیت شاید روزی تک مصرع هم برسد. دیگه کار از دو بیتی و رباعی هم خارج شده. نه اینکه معانی کوچک شده باشد، گویا بشر درد آشنا شده است و دیگر نیازش نیست که برای یاد آوردن دردی زیاد اشارات و شاهد به میان آورد.

گاه به یک حرف چو آ جهانی به زیر سایه مد آورده شود و گاه به بیتی جمله قصه فراق و وصال را پیش کش می شود کرد. فکر می کنم آن روزی که بفهمیم همه چیز توهمی بیش نبوده و مجاز است، تنها چیزی که از شیرینی آن کاسته نشود هنر است. از موسیقی و نقاشی گرفته تا آواز یا شاید رقص اما این میانه یکی هست که هم به نقاش خط می دهد و هم ساز بر آن کوک می کنند و هم آواز را ساز می کنند با آن. شعر یا بهتره گفت نظم فارسی شاید تنها مایه قابل افتخار زبان فارسی و خرسندی از ایرانی بودن در این دوره برای من است.

اما این فلسفه بافی ها همه سر این تک بیتی که امشب گفتم است:

دردا که یادت در دل چون آتش
در بر کشد ما رو چون سیاوش

امشب تصمیم جدیدی گرفتم … من همیشه به تصمیم های خودم عمل می کنم هر چند که مدت هاست هر شب تصمیم می گیرم، جز آن که تا سحر کشیده بشه کارم. عاقبت شبی به غفلت بی تصمیم به امید آفتاب شاید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>


2 + 5 =