امسال 13 را در خانه ماندم و کار کردم. کلا نیمه دوم نوروز با فشار بیشتری کار کردم اما چه سود. کار بی حاصل البته درآمد خوب بود اما مقصود ما چیز دگر هست از کار که حاصل نگشت. نمیدانم این فروردین که مژده داده بودند کی فرا میرسه از راه از نیمه که گذشت کوزه ما هر روز بی آب تر… این همه زحمت کشیدم اما احساس می کنم بی ثمر بوده، به قول شاعر یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت …

باز حضور مهدی در ایام پایانی عید خوب بود. هر چند به شکل عجیبی بدون هیچ ضربه استخوان پام ترک خورد از عصبی بودن شاید و دندان درد کلافه ام کرده این بین، اما خوب بود خصوصا روزی که رفتیم پارک دراک به همراه محمد و مهدی و خانواده واقعا روز خوبی بود و خوش گذشت. اما همه خوش ها گذشت و بر نقش خاطره چون می نگرم جز پرده شور نجوایی نیست در گوشم. چقدر جدیدا با احساس شدم. یاد زمانی افتادم که گلدان داشتم. شاید باز گلدانی در پنجره اتاق جدیدم بزارم. بالاخره گیاه جاندار هست و آدم احساس تنهایی کمتری می کند. هیچ وقت از حیوان خانگی داشتن خوشم نیامد جز ماهی اون هم در ابعاد بزرگ آکواریوم چون از حبس حیوانات واقعا بدم میاد. هر چند که عمری مرغ دل حبس تن است.

برخی اتفاقات عجیب نیستند اصلا از اولش که شروع می شود آخرش را میدانیم. چقدر عجیب و قابل پیش بینی هست برخی مسائل برای آدم. شاید هم قدرت جذب ما برای برخی مسائل بالاست و دقیقا آنچه اندیشه می کنیم سرمان میاد گاهی نیک گاهی هم …

ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که می‌زد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پای علم داد نکرد

دل به اميد صدايی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد

من عاشق سفر هستم اما باز هم یک سفر … چقدر عجیب هست کارکرد این سفرها، یک اهواز یک بوشهر یا سفر بعد کجاست؟ سفر بعدی شاید نیست … اما گویا روزگار تکرار گذشته هست و چیزی تغییر نکرده …