حقیقت را ببین

حالیا شاید که وقت وصال رسیده
راست گفتند، پایان شب سیه سپیده

به خلوت خویش هر دم که فرو شدی
یادآری که دلت مزه عشق را چشیده

مصلحت آنکه دل به دریا فکنی در این کار
مگذار اختیار به عقلی که به خود ترسیده

هدهد و طوطی مجوی به بام خویش
غافل شوی همین زاغک سیاه هم پریده

مقصدی که مقصود نیست چون می رسی
نادمی ز ره رفته و یاران ز خویش رمیده

گوش کن نصیحت پیک صبا هر سحر
که زمزمه اش ما را به وصال تو نویده