پرواز در اوج خیال یا سقوط در واقعیت

در آستانه 32 سالگی هستم و امروز خوب که فکر می کنم به نظرم میرسه انسان 2 راه پیش رویش در زندگی است. پرواز در خیال یا سقوط در واقعیت گاهی سعی می کنیم هر دو را با هم داشته باشیم که دیوانه می شویم. گاهی مشغول سقوط می شویم با نهایت سرعت و گاهی در حال اوج گیری در خیال…

شادی ها همیشه در خیال ما هستند و حقیقت ندارند، اما راست گفتند که حقیقت تلخ است. واقعیت ها هرگز شادی آور نیستند هر واقعتی را نگاه کنیم سراسر غم است و اندوه. اگر بخواهیم خیال را کنار بگذاریم و فقط با واقعیت ها زندگی کنیم شبانه روز یک چشم ما اشک است یکی خون یا شاید که هر دو خون و کام ما همیشه تلخ از حقیقت هایی که با اونها روبرو خواهیم شد.

اما اگر این عمر کوتاه را صرف پرواز در اوج خیال کنیم همیشه مشتاق فردا و شاد خواهیم بود. اصلا مگر تلخی وجود دارد برایمان دیگر؟ در حقیقت ما همان قدر که بتوانیم رویا پردازی کنیم شاد هستیم نه بیشتر. هر وقت در مورد مسئله ای قدرت رویا پردازی نداشته باشیم و نتونیم در خیال خودمان ازش لذت ببریم اصلا در واقعیت هم برای ما لذتی را رقم نمی زند. همه شادی ها در خیال ما است.

آگاهی این وسط چیست؟ افراد آگاه تر باید واقع بین تر باشند یا خیال پرداز تر ؟

آیا ما آگاه تر می شیم تا زندگی را به کام خود تلخ تر کنیم یا شاد تر؟ قرار است ما بیشتر بدانیم تا خون گریه کنیم یا بیشتر بدانیم تا با شور بیشتر زندگی کنیم.

اصلا آیا باید برای زندگی ذوق کنیم؟ مگر نه اینکه حیات ما جبر است، اصلا چیزی که اجباریست (زندگی) احتیاجی به ذوق ما هم دارد؟

اگر ذوق احتیاج نیست، پس چه تفاوت داره که ذائقه انسان غم است یا شادی، چه تفاوت که انسان در خیال است یا درگیر واقعیت، لازمه اثر ذوق در زندگی این است که اساسا ما خودمان تصمیم به زندگی گرفته باشیم نه اینکه اجباری بوده باشد… حتی اگر فرض کنیم که اختیاری بوده و یادمان رفته باشد هم تفاوت نداره وقتی به یاد نداشته باشیم که تصمیم خودمان بوده گویی که تصمیم دیگری بوده باشد. اگر ذوق بی اثر است، پس غم و شادی هم هیچ است و حتی دیگه مرزی بین واقعیت ها و خیال ما وجود نداره چون غم و شادی برابر هم هستند. اون وقت شاید انسان به یک هیچ بزرگ می رسد.

یک هیچ بزرگ که همه چیز را شامل می شود… از خیال گرفته تا واقعیت ها..