یک شب آخر دیگر …

شب آخر باز شعری آغاز، خدا
شود آیا که شوند جدا این دو جدا

بلند است فریاد عاشقان، ز حسرت آن چنان
که در گوش یکدیگرشان کجا آخر رسد صدا

رسد تا ملکوت فریادی که مرکبش سکوت
مشغول هم به تماشا چنان که همان مبتدا

فراوان چو هر شب گله هایم ز تو امشب
گشاده کن به لبخندی گره از کار این گدا

دل طوفان زده و موج دل شکن، روان
سمت ساحل مگر به همت تو ناخدا

هر دروغش که آزمودم، راست نمودم
مرحبا بر تو استاد سحر و عشوه و ادا

تو را که راز پنهان نیست، بگو که چیست
بی وزنی آ یا وزن عشق؛ درد این دل شیدا

نیست احتمالی که نیست احتمالش، گر هست
شاید نباشیم، که نیست در آینه تصویری ز ما پیدا

بر دیگران بخوانی چو من گر آن راز بدانی
گر دیروز و امروزت نشد، غافل مشو ز فردا