عمر است که رفت

هزار رهنمودم کرد خواجه اما به راز
برقصد دل سودازده ام با کدامین ساز

به فالم هر بامداد این پند نیک داد که یار
در طلب جان است، شاهدش عشوه و ناز

ز دام خال روی یار رهایی چه چوییم
که ققنوس را به سر نیست سوادی پرواز

آن طبیب که دیوانه شمرد چون ما را
قدر علمش نباشد به قدر پوست پیاز

چون جان عرضه داریم گویند که بیماریم
فهم نکند کس که عافیت چیست و این راز

درمان شما آن مستی که درد ماست، عاقبت
ای درماندگان دستتان سوی درد ما دراز

نگهبان عمر را بهانه که چرا هنوز در میانه
ما را چه چاره، که شد قصه پایان هم آغاز

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>


3 + 9 =