با من سخن بگو

با من سخن بگو !

انتظارم از خودم فقط همین است که سخن بگویم. وقتی برای خسته بودن و بی حوصله بودن هم وقت نداشته باشیم شاید بهتر است به تماشای یک فیلم نشسته و قدری خودمان را جهان خودمان دور کنیم و به سراغ جهان دیگران برویم. چقدر آدم ها برای آرامش داشتن تلاش می کنند. چقدر برخی انسان ها پلید هستند و چقدر برخی انسان ها بی اثر …

بعد از دیدن هر فیلم خیلی زود خودمان را جای یکی از شخصیت ها معمولا شخص اصلی فیلم جایگذاری می کنیم و مشغول چیدن آدم های دور و بر خودمان در نقش های دیگر می شویم … بعد یک اقتباس از اون فیلم در جهان خودمان داریم… اینطور تقلید می کنیم از چیزی که دیدیم. حتی ممکن در رفتار ما هم اثر کند دیدن یک فیلم و گاهی در تصمیم های مهم زندگی ما اثر کند … درست مثل خواندن کتاب هست.

دیشب فیلم Das Experiment را دیدم البته das همون the به انگلیسی هست فیلم آلمانی بود. خوب بود اما من احساس خطر زیادی از این فیلم بهم منتقل شد. طوری که فکر می کنم شاید باید فاصله خودم را برخی افراد که دوستشان دارم در زندگی حفظ کنم تا از آسیب رسیدن به خودم و اونها جلوگیری کنم. گاهی امید و انگیزه همان ترس و خطر است.

خصوصا اگر … به نظرم عمر زیادی صرف فهمیدن مسائل ساده می کنم. شاید اصلا فهمیدن برخی مسائل ارزش وقتی که صرفش می کنیم را نداشته باشد و بهتر باشه ندانسته رهایش کرد جای آنکه انرژی خودمان را صرف سوال و جواب های پیش طراحی شده یا حتی تصادفی کنیم …

 

چو لایق نیستی مکن قصد وصال
افت بجوی بعد بگشای بال خیال

آری، این هرزه جهان، کرده اسیرمان
افسوس که تا بوده همین بوده روال

گر دلت ز بد عهدی دور گردون ریش
ریش مکن ریسمان وصلت به سوال

گفتند که رمز کار، تنیده در گیسوی یار
یعنی بی یار،  شاید که این کار، محال

ما از پی حقیقت غرق رخسار یار
گاه لای گیسویش گاه به زیر خال

 

سال جدید، مثل هر سال سخت ترین سال عمر است. هم از بابت کار هم از بابت این که از همیشه خسته تر هستم. دلم هوس گذشته خودم را کرده است، شیطنت های فراوان، نقشه های عجیب و غریب برای کارهای خطرناک و هیجان انگیز. راستش من هنوزم عاشق به هم ریختن این دنیا هستم…