نفرین بر بتان

چنان غمگینم که در جهان کس نمی بینم
محرم راز دل دردمند مسکینم

مرغ آشیان ویران به زیر باران را چه آوازی
خموشم، که من نیز این چنین ام

رسم بد عهدی میان شما به قدری می بینم
که از دیده خویش شرمگینم

تنیده تزویر و ریا به جانتان، نفرین بر وفایتان
شاید که تنها پایبند به عهد روی زمینم

غافل ز فساد خویش، کافر و ملسم و درویش
در پی آن که من بر کدامین دینم

گمانم بت شما، یا همان که خوانیدش خدا
رسمش نیست وفا، این چنین که می بینم

در پی آ، شب و روز مشغول دعا
رسیدم به حرف آخر، لایق آیی نمی بینم

حاشا که ما بی گناه عمر نگذرانده
جدا از شما به حال خویش هم غمگینم