احساس شرمندگی

راستش اصلا یادم نیست برنامه داشتم وقتی 33 ساله هستم چه وضعی داشته باشم، شاید اصلا نقطه خاصی برای این سن هیچ وقت ترسیم نکرده بودم اما در هر حال احساس می کنم وقت زیادی هدر دادم. مدام با خودم فکر می کنم کجا کم کاری کردم یا چه چیزی باعث غفلت من شده که تو این وضعیت فعلی قرار گرفتم.

خیلی عجیبه که از نظر سوادی تو شاخه کاری خودم اصلا وضعیت مطلوبی ندارم، من معمولا حتی تو مسیرهایی که با اختیار و میل خودم توش نبودم هم تلاش کردم تا بهترین باشم، اما الان تو مسیر کاری که خودم انتخابش کردم متاسفانه می بینم سطحی که دانشم پوشش داده خیلی محدودتر از چیزی هست که رضایت بخش باشه برام.

دارم به خودم سخت میگیرم؟ از نظر اکثر اطرافیان خیلی خوبم، شاید هم خوبم ! نمی دونم دقیقا چرا اینقدر احساس میکنم مشکل سوادی دارم. شاید چون کارها اون طور که انتظار دارم پیش نمیره باعث شده من اینطور نتیجه گیری کنم که مشکل سوادی دارم. در هر صورت چیزی که الان بر من قالب هست اینه که باید خیلی زود جبران عقب ماندگی دانشی خودم را بکنم.

این کامپیوتر خیلی موجود مزخرف و پیچیده ای هست. یک کم گسترده تر از انتظارم داره میشه و جدی جدی ازش می ترسم. به نظر میاد اونقدرها که فکر می کنم حرف گوش کن نیست و یک جاهایی دقیقا مثل تو فیلم ها کاری که خودش دلش میخواد را می کند.

یک روز گفته بودم حتما باید کلا با عشق زندگی کرد. سر این حرفم هستم، کامپیوتر کار کنم یا شاعری به هر حال با عشق زندگی می کنم. حتی اگر معشوقی در کار نباشه ! هر چند که این روزها جای جلوه یار … معشوق از در و دیوار آویزان…

پسر پسر عموم که همیشه سخنان حکیمانه ای داره را دوباره بعد از چند سال دیدم. سری قبل بهم گفت “برات متاسفم، پولت را میدی این سرورها و این چیزا که هیچ سودی هم برات نداره حداقل یک پلی استیشن بخر “.

این سفر گفت واقعا خوش به حالت، چقدر همه چیز را بلدی، هر کاری دلت بخواد با کامپیوتر میتونی بکنی اما حیف همش داری قانونی کار میکنی! حالا این همه کامپیوتر بلدی تفریح هم میکنی؟

الان کلاس دهم هست و خوب به نسبت نوبت قبل خیلی بزرگ تر شده خصوصا که سوالش کاملا فلسفی بود. حسابی منو به فکر فرو برد اصلا تفریح می کنم؟ چند وقتی به شوخی هی تو دفتر گفتم باید فیفا نصب کنم بازی کنم سر دیدن سی دی فیفای قدیمی … واقعا چرا من رو لپ تاپ یا گوشیم هیچ نوع بازی یا سرگرمی ندارم؟! اوج تفریح من احتمالا رفتن به گروه های کاری یا لینکداین باشه…

حتی جدیدا زیاد وبلاگ نویسی هم نمی کنم … ماه پیش کلا یک بار مطلب گذاشتم. معلوم نیست دارم چطور وقتم را تلف می کنم. خیلی به سمت اهدافی که مد نظر دارم نزدیک نمی شم، تفریح هم که نمی کنم! اصلا دارم چه می کنم نمی دونم.

سالها پیش بابت تفریحات نکرده و تلاش های کاری که داشتم بدجور پشیمان شدم و همش میگم کاشک اون زمان جای اون همه فشار و کار بیشتر تفریح می کردم چون عملا تو نتیجه نهایی اثری نداشت یا شاید حتی بهتر هم بود. حالا نکنه دوباره تو اون وضع رفته باشم؟

اما این روزها من مجبورم کار کنم. عاشق این بیت از آهنگ هتل کالیفرنیا هستم:

Some dance to remember
Some dance to forget

حالا حکایت کار کردن ما شده همین …

همه عمر سر بر ندارم از این خمار مستی …. هوشیار نمی شیم که سر ز مستی برداریم یا بزاریم، وقتی اختیاری نیست دیگه چه اجباری در کار هست. چوب مجاز هست اما بی اثره وقتی به زبان رام نشدم، وقتی قصدی نیست چه تفاوت از سر مستی باشه یا هوشیاری این اشراق.