شکی جدید

چقدر حس خوبی هست وقتی آدم بین دو چیز شک می کند. اینطور بیشتر احساس آدم بودن می کنم. مدتی بود که همش درگیر مسائلی بودم که نظرات نسبتا قاطعانه ای در مورد آنها داشتم. البته انکار نمی کنم در باب بخشی از مسائلی که الان بهش شک دارم هم تا قبل از پایان آخرین کتابی که خوندم شاید نظرات مطلقی داشتم.

دیشب با وجود همه گرفتاری ها ماحصل بی خوابی شد پایان دادن به یک کتاب بسیار مفید و جالب. صف کتاب های در انتظار مطالعه زیاد طولانی نیست اما یک وقفه حسابی در اثر کارها افتاده بود. شاید هم در اثر بی انگیزگی یا شاید همین بی شکی.

خود شک نیز دارای مراحل مختلف هست. گاهی شک فکری داریم و گاهی شک نظری. گاهی شک عملی داریم و گاهی شک تجربی … عجب حکمتی هست شک بیگانگی …

ندانستن و شک داشتن رابطه خوبی با هم دارند معمولا وقتی ما چیزی را نمی دانیم و البته بر این ندانستن آگاهی پیدا می کنیم دچار شک خواهیم شد. پس ذاتاً شک نشانه ای است برای آگاهی ما از جهل و ضعف خویش و بسیار گران بهاست.

شمس تبریزی گفتارهای جالبی دارد، در جایی گفته که بیهوده دنیا را دنیا می پنداریم. یک شک تجربی برای آدم پدیدار می شه در باب همه چیز از فلسفه و عرفان گرفته تا موجودیت و هستی. اگر این سخن حقیقت باشد دگر هستی و موجودیت چیست؟ پندار ما اگر نیست احساس ما اگر شرط نیست پس چرا هست! اگر نیست پس چه چیز را دنیا و آن را چگونه پنداشته ایم. قدرت تعقل، تعریف تشریح یا همان پندار خودش چیست و از کجاست؟

شک تجربی از اونجا هست که همین پندار عین هستی و موجودیت ما هست و غیر آن موجوداتی که نبودشان هم هیچ جای خالی در استدلال موجودیتی ما ایجاد نمی کند تا اونجا که دیگه کانت گفته فکر می کنم پس هستم ! یعن شرط هستی را تفکر و همان پندار دانسته. خود مولوی هم گفته ای برادر ما جمله اندیشه ایم مابقی …

به نظر من اینجا شکی تجربی وجود داره. شاید هم کمی رمز آلود شده کلام من که از سر ترس هست. ماحصل این که بعد از چندی غفلت باز به دام شکی گرفتار شدیم و بسی خشنود و شکر گذار باعث و بانی آن که جناب شمس تبریزی هست که البته خودش هم گفته فلسفه وجودش آتش انداختن به جان امثال من غافل است.

ترس اجازه شرح بیشتر نمی دهد