از که بگویم برای که ؟

کشف این راز هر چند با مشقت فراوان حاصل شود اما شاید که بی حاصل هم باشد. پذیرش خطرها و سختی ها، همه سردر گمی ها و شک ها، باورها و انکارها در نهایت برای یافتن چیست؟

اگر عشق در میان نباشد شاید بیهوده ترین پویش در این جهان هستی، جستجوی خود هستی بخش باشد. گاهی احساس می کنم چه اهمیت داره واقعا که چیست. چقدر این حس به حرف ملاصدرا شبیه شد که هستی اولاست بر چیستی …

چه قصه ها که نبافته ایم برای دنیایی که خودمان ساخته ایم. چندان چیز ترسناکی مشاهده نمی کنم با همه ترسو بودنم. از آدمیان و حیوانات تا آنچه قضا و قدر نام گذاشتیم. و آدمی با این ترس ها غافل از آن شجاعتی که برای مواجه با چه چیز ها باید باشد و ندارد …

وقتی عاقبت کار همان شروع است و هر سلسله از انتها شروع شده است به سمت ابتدا، یا باید بی حوصلگی کرد و گفت دور باطلی در کار است یا جرات داشت و معترف شد که پیچ در پیچ است. چون هر قدم که به جلو برداری به عقب نزدیک تر خواهی شد و هر قدم که به عقب برداری آینده جدیدی می سازی. همین بازی ساده در حکایت زمان کافیست تا آدمی اگر فهمی در باب زمان ندارد به یک غفلت کل داشته را ببازد.

این دفتر از برای آن نیست که کشفی شده باشد و قصد مرقوم و ثبت کردنش را داشته باشم. اگر حرف به اینجا رسید برای آن است که بعد تر یادم باشد کجا چه در سرم بود و ترسم از چه.

اگر نه این سخن جز آن است که فهمی و درکی نهفته برای کسی در آن باشد حتی خودم به وقت نوشتن آن. برای همین عنوانش را اینطور گذاشتم که تکلیفش روشن باشد.