پا پا کنان پاییز می آید

فصل تابستان هیچ وقت برام دلچسب نبود حتی همان زمان که مدرسه می رفتم هم از فصل تابستان دل خوشی نداشتم. هر چند هیچ خاطره بدی از فصل تابستان در ذهنم نیست که بگم ریشه اش مربوط به آن است فکر کنم بیش از هر چیز از گرمای هوا و بلندی روزها سر سام می گیرم. من هر چند زاده پاییزم اما عاشق زمستان هستم. شب های طولانی سرمایی که تا مغز استخوان برسد و آن وقت قدر آتش جان درون را بهتر بدانم.

گذر فصل ها که همان گذر عمر است و دور تر شدن از آن دوری که از آن آمدم شاید به اختیار باشد اما از سر غفلت چنان شده که چاره ای جز تسلیم مقابل جبر آن نیست.

یک روز به فکر باد و یک روز به فکر خاک، با رویاهای سنتی نه از جنس امروزی پر تلاش به سمت اهدافی در حرکت که عین مقصود هستند. اما قصد آدمی از این هدف گرایی مگر چیست؟ داستان جنگ های اطرافمان و اخبار پیرامون احتمال جنگ ایران و آمریکا یا مثلا رو شدن فلان پرونده توسط این یا آن. آیا زمان بر روی اتفاقات تاثیر دارد یا اتفاقات بر روی زمان ؟ ما به دنبال زمان هستیم نه اتفاقات. چطور درگیر اتفاقاتی می شویم که روی زمان تاثری ندارند.

چند نفر که رویشان حساب باز نکرده بودم (من اساسا سال هاست روی هیچ کس حساب باز نمی کنم) تصمیم گرفتند یا شاید هم بدون اینکه تصمیم بگیرند، در کدباکس دیگر همکاری نکنند. اما در عجب هستم چرا انسان اینقدر همه چیز را برای خودش سخت می کند. یا چرا فکر می کنیم مثلا منصرف شدن از کار در جایی باید حتما به شکل دلخوری صورت و طوری باشد که مجبور باشیم طوری رفتار کنیم که با طرف مقابل خودمان مبادا تصادفا هم جایی رو در رو بشیم! خوب خیلی ساده کافیست اعلام کنیم که دیگه قصد یا شرایط یا میل یا هر چیز دیگر به همکاری نداریم. حتی لازم نیست آرزوی موفقیت هم بکنیم برای طرف اما حداقل به طرف واضح اطلاع بدهیم.

این دو نفر که یکی کوتاه مدت و یکی شاید نزدیک به یک سال با ما در کدباکس بودند و دیگر نیستند مثل ده ها نفری که قبلا بودند و دیگر نیستند این که مسئله خاصی نیست من هم انتظار خاصی از ایشان ندارم. فقط باعث تعجب من شد از اونجا که این دو نفر همدیگر را نمی شناختند هم به این نتیجه جالب رسیدم که این یک مشکل اجتماعی در کشور ما هست که افراد بلد نیستند از محل کار خود شیک جدا بشوند با همکاران سابق خود قشنگ خداحافظی کنند و به جای آن یکهو غیب می شوند …