ناگفتنی ها

به هر کس در اطرافیان که نگاه کنم خودش اونقدر درگیر مشکلات خودش هست که دیگه حتی به نظرم درد و دل کردن هم باش کار بیهوده ای هست چه برسه که انسان در جستجوی عصای دست و تکیه گاهی باشد.

البته معمولا شرایط اینطور نیست، اما گاهی فشارهایی به صورت جمعی وارد میشه به یک جامعه مثل جنگ و فشارهای عاطفی یا اقتصادی که این روزها تقریبا همه درگیر بحث اقتصادی شده اند. حتی ثروتمندترین افرادی که می شناختم و زمانی وقتی ماشین مدل بالا میدیدن فقط بحث رنگ داشتن و شاید تنها چیزی که بهش فکر نمی کردند قیمت اون ماشین بود این روزها تو فکر این هستن که لاستیک های دست دوم خوب برای ماشین خودشان پیدا کنند جای اینکه لاستیک نو با قیمت بالا خرید کنند.

یکی از جاهایی که خوب تفاوت معنای کلمه اقتصاد و دارایی مشخص میشه این شرایط هست. الان خیلی ها مشکل مالی ندارند اما مشکل اقتصادی تقریبا همه داریم. خود من مشکل مالی ندارم اما اصلا در شرایط اقتصادی مناسبی قرار ندارم.

به نظرم ما در ایران موفق شدیم مرزهای یک سری کلمات مثل بحران و مشکل را به صورت جدی جا به جا کنیم و چیزی که قبلا تصور میشد بهش میگن بحران و فاجعه را کاملا تغییر ماهیت دادیم و ثابت کردیم خیلی بدتر از این حرف ها که فکر می کردیم هم می شود باشد و البته همچنان داریم این مسیر سقوط را ادامه می دهیم.

یادم هست یک زمان کلید کلماتی در پست هایم می گذاشتم چه حوصله ای داشتم، شاید باز هم این کار را تکرار کنم. حداقل دلخوش به رمزی و رازی باشیم. قصد کردم یک کم جدی تر با شرکت های خارجی وارد کار بشم تا در خصوص طرح هایی که دارم بتونم تامین مالی داشته باشم.