فریاد رسی نیست!

با فراوانی مشکلات هر چند از دست اضافی ها خلاص کرده ام خودم را اما هنوز هم به اطراف که نگاه می کنم خیلی شلوغ است.

وقتی خلوتمان شلوغ شده باشد به کجا باید پناه ببریم؟ هنوز هم نمی دانم گلایه ازکه برای که کنم. این وضع نا به سامان من است یا روزگار؟ شاید هم هر دو.

هر روز وقتی آزمایشی می میرم خیالم راحت می شود که هنوز زنده ام. این تنها راهی است که انسان بفهمد زنده است، مردن!

با دستان خالی اما همت بلند و امید فراوان همچنان به تلاش ادامه می دهم نه برای رسیدن بلکه برای عبور.

عبور از انسان ها، عبور از خواسته ها، عبور از آرزوها، عبور از زمان و مکان و عبور از همه چیز حتی عبور از خود…