Tag Archives: شعر

حقیقت را ببین

حالیا شاید که وقت وصال رسیده راست گفتند، پایان شب سیه سپیده به خلوت خویش هر دم که فرو شدی یادآری که دلت مزه عشق را چشیده مصلحت آنکه دل به دریا فکنی در این کار مگذار اختیار به عقلی که به خود ترسیده هدهد و طوطی مجوی به بام خویش غافل شوی همین زاغک …

ادامه مطلب حقیقت را ببین »

یادی از استاد لطفی

این تک نوازی زیبای مرحوم استاد لطفی این روزها همدم من هست.     اما امشب یاد اون ساز و آوازش افتاد که می خواند… خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود …

ادامه مطلب یادی از استاد لطفی »

نوروز در پادگان

دی گذشت و روز نو آمده ز راه شوق جماعت و سبزه باشد گواه باز من چون هر سال امیدی دارم سال به سالم شده چون ماه به ماه خلوت عیدانه امسال چه خموش و رند گریبانم گرفت به شهر خویش ناگاه سالی بگذشت و باز از ما نگذشت آخر من کی خواهد شود با …

ادامه مطلب نوروز در پادگان »

ظهور چه نزدیک است . . .

ما از دام انکار خارج و به بحر انتظار فتاده دیر زمانی است که سه چشم به آفتاب نهاده ظهور این چنین نزدیک و ما این چنین دور این همه فاصله میان این ما و این نور منکران به ز خستگان که ره ببهوده نمی پویند زنده باد آنان که نشان ظهور هر دم می …

ادامه مطلب ظهور چه نزدیک است . . . »