Tag Archives: شعر

سخت ترین سال تحویل

امسال بر خلاف تصور چند روز قبل شاید سخت ترین سال تحویل عمرم شد. هر چند امسال از اون سال ها که لحظه تحویل سال تنها بودم، نیست. اما همه چیز دست در دست هم داد تا کمی سخت شود. از بستری شدن و داستان بیمارستان و ناراحتی خانواده گرفته تا مشکلات کاری و مالی. …

ادامه مطلب سخت ترین سال تحویل »

سال 97 هم تمام

امروز بامداد 26 اسفند 1397 … خوب 25 اسفند روز نسبتا مهمی بود که خیلی عادی سپری شد. خوش نبود گویا امسال هم به کام ما آخر سال. سالی نو شاید باید تجربه کنم. امسال در یک کلمه افتضاح بود و بس. گویی که امسال را عصبانی به پایان می برم. اگر اینطور نشد بهتر …

ادامه مطلب سال 97 هم تمام »

شور و سوز

شعر چیز عجیبی است. گاهی مثنوی هفتاد بند برای یک راز است و گاهی هفتاد راز نهفته در یک بیت. این قاعده که شعر اینطور باشد یا اساس آن مطابق اصول عهد باشد هم خودش قصه ای است. چه شاعرانی خون جگر خوردند تا مثلا شعر نو را به خورد ما بدهند. حالا یک وقت …

ادامه مطلب شور و سوز »

نفرین بر بتان

چنان غمگینم که در جهان کس نمی بینم محرم راز دل دردمند مسکینم مرغ آشیان ویران به زیر باران را چه آوازی خموشم، که من نیز این چنین ام رسم بد عهدی میان شما به قدری می بینم که از دیده خویش شرمگینم تنیده تزویر و ریا به جانتان، نفرین بر وفایتان شاید که تنها …

ادامه مطلب نفرین بر بتان »

با من سخن بگو

با من سخن بگو ! انتظارم از خودم فقط همین است که سخن بگویم. وقتی برای خسته بودن و بی حوصله بودن هم وقت نداشته باشیم شاید بهتر است به تماشای یک فیلم نشسته و قدری خودمان را جهان خودمان دور کنیم و به سراغ جهان دیگران برویم. چقدر آدم ها برای آرامش داشتن تلاش …

ادامه مطلب با من سخن بگو »

عمر است که رفت

هزار رهنمودم کرد خواجه اما به راز برقصد دل سودازده ام با کدامین ساز به فالم هر بامداد این پند نیک داد که یار در طلب جان است، شاهدش عشوه و ناز ز دام خال روی یار رهایی چه جوییم که ققنوس را به سر نیست سوادی پرواز آن طبیب که دیوانه شمرد چون ما …

ادامه مطلب عمر است که رفت »

یک شب آخر دیگر …

شب آخر باز شعری آغاز، خدا شود آیا که شوند جدا این دو جدا بلند است فریاد عاشقان، ز حسرت آن چنان که در گوش یکدیگرشان کجا آخر رسد صدا رسد تا ملکوت فریادی که مرکبش سکوت مشغول هم به تماشا چنان که همان مبتدا فراوان چو هر شب گله هایم ز تو امشب گشاده …

ادامه مطلب یک شب آخر دیگر … »

پاییز تمامی ندارد…

یلدای امسال هم پاییزی هست نه بهاری … کنون که پاییز ما تمامی ندارد فال به نام او گرچه نامی ندارد به که فریاد کنم رازها با لب بسته چون باده فروش دگر جامی ندارد به هر دیوار دری و از هر در گذری جمع سوختگان طاقت خامی ندارد ما صفیح و پیکان بدعهد، حاشا …

ادامه مطلب پاییز تمامی ندارد… »