Tag Archives: شعر

عمر است که رفت

هزار رهنمودم کرد خواجه اما به راز برقصد دل سودازده ام با کدامین ساز به فالم هر بامداد این پند نیک داد که یار در طلب جان است، شاهدش عشوه و ناز ز دام خال روی یار رهایی چه چوییم که ققنوس را به سر نیست سوادی پرواز آن طبیب که دیوانه شمرد چون ما …

ادامه مطلب عمر است که رفت »

یک شب آخر دیگر …

شب آخر باز شعری آغاز، خدا شود آیا که شوند جدا این دو جدا بلند است فریاد عاشقان، ز حسرت آن چنان که در گوش یکدیگرشان کجا آخر رسد صدا رسد تا ملکوت فریادی که مرکبش سکوت مشغول هم به تماشا چنان که همان مبتدا فراوان چو هر شب گله هایم ز تو امشب گشاده …

ادامه مطلب یک شب آخر دیگر … »

پاییز تمامی ندارد…

یلدای امسال هم پاییزی هست نه بهاری … کنون که پاییز ما تمامی ندارد فال به نام او گرچه نامی ندارد به که فریاد کنم رازها با لب بسته چون باده فروش دگر جامی ندارد به هر دیوار دری و از هر در گذری جمع سوختگان طاقت خامی ندارد ما صفیح و پیکان بدعهد، حاشا …

ادامه مطلب پاییز تمامی ندارد… »

حقیقت را ببین

حالیا شاید که وقت وصال رسیده راست گفتند، پایان شب سیه سپیده به خلوت خویش هر دم که فرو شدی یادآری که دلت مزه عشق را چشیده مصلحت آنکه دل به دریا فکنی در این کار مگذار اختیار به عقلی که به خود ترسیده هدهد و طوطی مجوی به بام خویش غافل شوی همین زاغک …

ادامه مطلب حقیقت را ببین »

یادی از استاد لطفی

این تک نوازی زیبای مرحوم استاد لطفی این روزها همدم من هست.     اما امشب یاد اون ساز و آوازش افتاد که می خواند… خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود …

ادامه مطلب یادی از استاد لطفی »