Tag Archives: پایان

عمر است که رفت

هزار رهنمودم کرد خواجه اما به راز برقصد دل سودازده ام با کدامین ساز به فالم هر بامداد این پند نیک داد که یار در طلب جان است، شاهدش عشوه و ناز ز دام خال روی یار رهایی چه جوییم که ققنوس را به سر نیست سوادی پرواز آن طبیب که دیوانه شمرد چون ما …

ادامه مطلب عمر است که رفت »

یک شب آخر دیگر …

شب آخر باز شعری آغاز، خدا شود آیا که شوند جدا این دو جدا بلند است فریاد عاشقان، ز حسرت آن چنان که در گوش یکدیگرشان کجا آخر رسد صدا رسد تا ملکوت فریادی که مرکبش سکوت مشغول هم به تماشا چنان که همان مبتدا فراوان چو هر شب گله هایم ز تو امشب گشاده …

ادامه مطلب یک شب آخر دیگر … »